تبليغاتX
پارسایان
یه عالمه حرف نگفته

 

 

خدا یا میشه با تو اینجوری حرف دلمو بزنم؟

 

                   با ما به از این باش 

 

تو چه آسمونی هستی ،مث باغی مث ابری

 

توچه خوب ومهربونی،مث نوری مث   بحری

 

مث قصه نمازی، پر رازی و نیازی

 

مث شعرای سپهری پر اختفا و رازی

 

من مث خشکی خاکم ، مث تشنگی چشمه

 

مث باغ بی درختم مث یاس بی کرشمه

 

با تو خورشیدومیبینم، با تو من غرق امیدم

 

با تو بین کهکشونا بین ابرای سفیدم

 

تو که عاشق بهاری چرا هرگز نمیباری؟

 

چرا تو خشکی قلبم بذر عشق و نمیکاری؟

 

چرا با ما مث سنگی؟ نکنه عاشق جنگی؟

 

ما که بی سلاح و تیـــــغیم. نمیشه با ما نجنگی؟

 

هرکی هستی،هرچی هستی، بی تومن خیلی غریبم

 

یه بارم همدم ما شــو، نکنـــــــــــه بدی فریـــبم!

 

یه بارم به خاطـــر ما بیـــا و بهــتر از این باش.

 

میدونم که بهتریــــنی، ولی با ما به از این باش.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 6:17  توسط سایه  | 

 

 

 

بالاخره بعد از دو ماه خرابی کیبورد و تعطیلی اینترنت قسمت شد باز هم در خدمت دوستان

باشم.حال اینکه چرا در طول این مدت فکری برای مشکلات مربوطه نیاندیشیدم ، خود

قصه مفصلی است.

  بعد از یک اثاث کشی بسیار خسته کننده که در تنهایی مطلق انجام دادم ( البته از حق نگذریم، اعمال نظراتی هم از سوی ابوی جوجو صورت گرفت که نباید از دیده ٍنهان داشت!!!!(البته فقط اعمال نظر و نه بیشتر)  )، به فاصله چند روز سه کار نیمه وقت به سراغم آمد که شرطم برای پذیرش هر کدام همراهی بلا منازع جوجو بود. چون هما نطور که گفتم انجام تمامی امور منزل به عهده اینجانب بوده و مسوولیتهای آن تماما" متوجه شخص بنده میباشد و هیچ چیز نباید مرا از انجام وظایف مادری دور کند حتی اگر با هدف کمک به کانون اقتصادی خانواده !!! صورت پذیرد. اینگونه بود که من و جوجو شاغل شدیم.

درست وقتی داشتم زیر بار مشکلات کمر خم مینمودم در عین نا باوری ، جوجو صراحتا" اعلام کرد که حاضر است بعد از ظهر ها در معیت اینجانب نبوده و نزد ابوی گرامی اش بماند. وبعد از اصلاح کیبورد و سفر کوتاهی که جهت شرکت در مراسم نامزدی "رفیق عشق" _ من و تو با هم _ داشتم، اینترنت شبانه من هم به کار افتاد. باشد که دیگر خللی بر آن وارد نیاید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 6:8  توسط سایه  | 

 

 

قوی باش

ما برای سرگرمی، رویا پردازی و بیهودگی به این جهان پای نگذارده ایم.

کارهایی سخت، و بارهایی سنگین بر دوش ماست.

از مبارزه کردن نهراس، با آن روبرو شو، زیرا هدیه ای از سوی خداوند است.

قوی باش

مگو روزها بد و شیطانی اند، چه کسی را باید سرزنش کرد؟

دستها را در هم گره مکن و تسلیم نشو، زیرا که ننگ آور است...

برخیز و با نام خدا و با شجاعت سخن بگو.

قوی باش

مهم نیست که چقدر اشتباهاتت عمیق، مبارزه سخت، و روزها طولانی اند.

ضعیف مباش- مبارزه کن، فردا فرا خواهد رسید.

 

 

شاعر: ناشناس

ترجمه توسط سایه

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 9:56  توسط سایه  | 

الهی بر من وحی کن آنگونه که بر محمد(ص) وحی نمودی.میخواهم دوباره

مسلمان شوم.آنگونه که خود فرموده ای"یا ایها الذین آمنوا, آمنوا".

خدای خوبم مرا عمیق کن,میخواهم به ژرفای وجودم بیاندیشم و روزنه های

 تازه ای به عمق خویش بگشایم.

میخواهم از نو مسلمان شوم.

فدای تو ,از تکرار بی تفکر رکوع و سجود خسته ام.از لقلقهءخالی ازاحساس

 زبانم ,هنگامی که تو را میخوانم و با تو سخن میگویم,دلزده ام.

مرا به خویش بخوان, آنگونه که شایسته بندگان حقیقی ات است.

مرا با گنجینه هایم آشنا کن, به گلستان معطر چهارده گل یاست رهنمون شو.

قلبم را با عشق دردانه ات حسین(ع) روشن کن.

چشمم را بر زیبایی اباالفضل نورانی نماو اشکم را در غم فراق دوازده تاج

آفرینش سرازیر کن.

یارب دلم تو را میخواهد,مرا به خویش بخوان.

از نو مرا به خویش بخوان.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 8:52  توسط سایه  | 

 

 

 

می دانی که وجودت پاره ای از وجود من است؟

گویی رشته و ریسمانی هستی که به قلبم پیوسته ای.

عزیزکم، هیچ کس چون تو نمی تواند مرا بیازارد

و هیچ کس چون تو قادر نیست مرا راضی و خوشنود سازد.

به خاطر داشته باش، اگر لکه ننگی، نام تو را لکه دار نماید، دنیا خیلی زود زبان به سرزنش و ملامتت خواهد گشود.

این گفته که «مادر را ببین، پسر را ببین» حقیقت دارد.

دنیا همواره تو را با مادرت قضاوت می کند.

این وظیفه توست، اگر بتوان آن را وظیفه دانست؛

که این دنیای مغرور و خود پسند را به ستایش من واداری.

آن گاه مطمئن باش وقتی از محکمه ی قضاوتش پیروز بیرون آیی، خواهد گفت:

 

«مادرش آنچه کاشته بود، دروید، براستی که این پسر، فرزند آن مادر است»

 

 

شاعر: ناشناس

ترجمه توسط سایه

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 10:12  توسط سایه  | 

آن زمان که 18-17 سال بیشتر نداشتم، نگاهم به زندگی، اطرافم، مردم، زشتیها و زیبایی ها، نگاهی کاملا متفاوت بود. دنیای آن روزهای من در یک مفهوم خلاصه می شد: خویشتن پذیری.

تفکری که تا همین چندی پیش در من شکل گرفته و ثابت شده بود، مرا از هرآنچه بودم راضی می کرد، هیچ چیز بیش از آنچه داشتم در ذهنم نمی گنجید یا لااقل به آن اجازه ی بروز نمی دادم. تا وقتی پای به زندگی زناشویی نگذاشته بودم، نتایج تفکرات و عقاید مزبور فقط شامل حال خودم می شد، اما پس از آن به واسطه ی این عقاید، به شکل قابل توجهی مورد ستایش!!! همسرم قرار گرفتم. من زنی بودم که تقریبا همه ی مردان آرزویش را داشتند. نداشته هایم پیش از آنکه موجب خجالتم باشند، مایه افتخارم بودند. به تجملات و ظواهر و شیک پوشی های زنان هم سن و سال خودم نگاهی تحقیر آمیز داشتم. یک هدیه کوچک و ناقابل شادی زایدالوصفی به من می داد (یا لااقل اینگونه تظاهر می کردم). وقتی دوستان همسن و سال خودم به قول معروف حرف های زنانه می زدند، من با صدای بلند و لحن غرور آمیزی از صحبتهای آنها اظهار خستگی و دلزدگی می کردم و یادم می آید که چقدر چشمهایشان از تعجب گرد می شد و شاید هم بدشان نمی آمد که بقیه بحث را در زمانی دیگر، بدون حضور من در پیش گیرند.

اما این زندگی به قول خودم کاملا پیرزنی دیری نپایید. شاید بتوان آن را ناشی از پای به سن گذاشتن دانست. حالا دیگر 10 سال از آن سالها می گذرد و من کم کم تمام قوانین و عقاید محترمم!! را شکسته ام. تازه فهمیده ام در قفس عقاید و تفکراتی اسیر بوده ام که لااقل در زمان خودش تناسبی با یک زن جوان نداشته. حالا دیگر جمعهای زنانه، جواهرات خیره کننده زنان همسان خودم مرا جلب می کند. کفشهای اسپرتم را بیشتر زیر صندلی آموزشگاه مخفی می کنم، به فکر خرید یک کیف و کفش زنانه (و خانمی) می افتم و در تصورم انگشتری سنگین و درشت و پر از نگینی را می بینم و با خودم می گویم: چقدر به دستم می آد. دیگر نمی خواهم آن اعتماد به نفس کذایی را. بابای جوجو می گوید: تو باید با اخلاقت دیگران را تحت تاثیر قرار بدهی. این بار دیگر فریادم بلند می شه: نمی خوام. مگر من یک زن بیشتر هستم؟ چرا باید همیشه مایه ی عبرت و غبطه ی دیگران باشم؟ چرا باید من همیشه به زنان همسان خودم درس قناعت و خرد ورزی بدهم؟ آیا اکنون نوبت به شخص دیگری نرسیده تا رسالت مرا ادامه دهد؟

چشمهایت به دنبال هر چه باشند همان را خواهی یافت. پول و ظواهر زندگی مال ماست؛ مال من و تو. هر چه از آن ها بگریزی، روزی تو را به چنگ خواهند آورد. پس بهتر است در زمان خودش آن را داشته باشی. اگر زنی باید یک زن کامل باشی. با تمایلات و خواسته های واقعی (نه ایده آل) یک زن. باید برای خودت داشته هایی به جز عقاید و اخلاقیات داشته باشی تا وقتی از زمانش گذشت مثل من سردرگم نشوی. اگر زنی، باید منش و رفتار و پوشش و تمام تعلقاتت نیز زنانه باشد. من و هیچ کس دیگری مثل من قدیس نبوده و نیستیم. من انسانم با تمام تمایلات یک انسان. می خواهم این گونه بیاندیشم تا همان گونه نیز بدست آورم.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:25  توسط سایه  | 

دلم شور می زند، همیشه وقتی می خوام به حقم اعتراض کنم اینطوری می شم. چون می دونم به سختی حرفم مقبول می افته؛ ولی وقتی می خواهی دروغ بگی یا خودت رو به بیچارگی و دست و پا چلفتی گری بیاندازی اصلا این حال رو نداری.

مدتیه دسترسی به اینترنت برایم سخت شده. اینه که دیر به دیر آپ می کنم. ان شاء الله رفع می شود و از خجالت همه (بالاخص رفیق عشق) در می آیم. داشتم می گفتم، با اینکه سفر چند روزه ام محض شادی بود اما تنها چیزی که نصیبم نشد شادی و شعف بود. البته اونقدر هم سیاه نمی بینم، ولی همیشه انتظار آنچه را که می کشی، برعکس نصیبت می شود. و یه اعتراف کاملا مردانه: «زنها نمی تونن کارای مردا را بکنن»

وقتی مجبور شدم (ظاهرا با کمال میل) یک کار مردانه بکنم، اعصابم چنان بهم ریخت که شب تا صبح از گردن درد عصبی خوابم نبرد؛ چون قرار بود با یک آدم خدانشناس حرف بزنم، از اون مدلی که تا چشمشون به زن می افته درجه پدر سوختگی شون بالا می زنه. البته تا این ساعت هم هنوز کارم تموم نشده... برام دعا کنین.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 12:22  توسط سایه  | 

سلام دوستان من

این اولین پست من در سال 1386 است. امیدوارم که سال نو را به خوبی شروع کرده باشید و این سال برای شما سالی پر برکت باشد.

کتاب «درسهای زندگی برای زنان»، اثر "سیندی فرانسیس" است که البته می تواند برای هر فردی جدا از جنسیت، مفید باشد:

¬ موفقیتهای خود را جشن بگیرید، حتی اگر خیلی کوچک باشند.

¬  از آنچه که دارید لذت ببرید.

¬  کاری را که شروع می کنید، تمام کنید.

¬  به رویاهایتان پایبند باشید.

¬  ارتباط خود را با دوستان قدیمی حفظ کنید.

¬  اگر اشتباهی می کنید، آن را بپذیرید.

¬  مرتب به خودتان پاداش دهید- استحقاقش را دارید!

¬  مرتب از کسانی که دوستشان دارید تعریف و تمجید کنید.

¬  زمانی را برای ورزش صرف کنید.

¬ اگر به قدری گرفتار هستید که نمی توانید تفریح کنید، گرفتاری شما خیلی زیاد است!

¬  به آینده بیندیشید.

¬  کمتر از آن چیزی که به دست می آورید خرج کنید و مابقی را پس انداز نمایید.

¬  هر روز قدری مطالعه کنید.

¬  به کسی که دوستش دارید نامه ای بنویسید و بگویید که او را دوست دارید.

¬  کنجکاو باشید.

¬  خوشبختی با شما شروع می شود.

موفق باشید.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 15:1  توسط سایه  | 

«بـــاد بهــاری وزیـــد از طــرف مرغــزار

باز به گردون رسید ناله ی هر مرغ زار

 

سرو شد افراخته کار چمن ساخته

نعره زنان فــاخته بر سر بیـد و چنار

 

گل به چمن در بر است ماه مگر یا خور است

سـرو به رقــص انـدر است بر طـرف جویـبـــار

 

شاخ که با میوه هاست سنگ به پا می خورد

بـیــــد مگر فــارغ است از ستــم نابکار

 

شیوه ی نرگس ببین نزد بنفشه نشین

سوسن رعنا گزین زرد شقایق بیار

 

خیز و غنیمت شمار جنبش باد ربیع

ناله ی موزون مرغ بوی خوش لاله زار

 

هر گل و برگی که هست یاد خدا می کند

بلبل و قمری چه خواند یاد خداوندگار

 

برگ درختان سبز پیش خداوند هوش

هر ورقی دفتری است معرفت کردگار

 

وقت بهار است خیز تا به تماشا رویم

تکیه بر ایام نیست تا دگر آید بهار

 

بلبل دستان بخوان مرغ خوش الحان بدان

طوطی شکرفشان نقل به مجلس بیار

 

بر طرف کوه و دشت روز طواف است و گشت

وقت بهاران گذشت گفته ی سعدی بیار»

پ.ن.1: عیدتون مبارک. امیدوارم سالی پر از انرژی و شادی را به همراه خانواده تون در پیش داشته باشید.

پ.ن.2: "رخ از ما تا به کی پنهان کند عید      هلال آنک به ابرو می نماید"

در پناه خدا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 21:20  توسط سایه  | 

خدایا روسیاهم . ومن که قابل تورا ندارم و تو که می پذیریم. ومن که شایسته سخن گفتن با تو نیستم و تو که خود با من سخن میگویی. ومن که از تو به سوی تو گریزانم و تو که دمادم وعده دیدار میدهی. ومن که میگریم و تو که میشنوی. ومن که گله میکنم و تو که به جان میخری. ومن که منت میکشم و تو که منت میپذیری. ومن که آرزو میکنم وتو که برآورده اش میسازی. ومن که حال دعا ندارم و تو که با شور به من گوش سپرده ای . ومن که بی تو هیچم و تو که برایم همه چیزی. ومن که ناله میکنم و تو که مینوازیم. ومن که دوستت دارم وتو که بیشتر دوستم داری. ومن که دوستت دارم. ومن که دوستت دارم و من که دوستت دارم....
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 7:2  توسط سایه  |